غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

425

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

اوچى پى را كه در دشت قبچاق از قبل خان حكومت مينمود بشمشير غدر گشته روى بمغولستان نهادند و بقمر الدين پيوسته او را بر مخالفت صاحبقران مظفر لوا آنمقدار اغوا كردند كه بار ديگر علم خشم و كين افراخته بولايت اندكان كه متصرف اميرزاده عمر شيخ بود درآمد و هزاره قدان از شاه‌زاده روگردان شده بوى پيوستند و اميرزاده عمر شيخ در كوهى متحصن گشته شخصى را كه دانشمند نام داشت جهة اعلام آنحال نزد پدر بزرگوار فرستاد و آنحضرت در ساعت بدانجانب در حركت آمده به مجرد شيوع آن خبر قمر الدين بازگرديد و ايلاوالوس خود را از موضع آت باشى گذرانيده با چهارهزار سوار آراسته در كمين بايستاد و چون امير تيمور گوركان به آن مكان رسيد از كمين قمر الدين غافل بوده تمامى سپاه را بتكاميشى اعدا روان فرمود و بنفس نفيس با دويست كس از امرا و سرداران توقف نمود و در آن حال قمر الدين با آن چهار هزار سوار آسوده از كمينگاه بيرون تاخت و تيغ كين از نيام انتقام كشيده بغرور هرچه تمامتر استيصال حيات صاحبقران عالى گهر را وجهه همت ساخت و آنحضرت بتلقين ملهم دولت مضمون كريمهء ( كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ ) بر زبان الهام بيان گذرانيد و بهادران موكب ظفرنشان را استمالت داد و بنفس همايون روى به دشمنان دون نهاد لاجرم جنگى در پيوست كه از شرح شدت آن بيان رقم عاجز است و از وصف صعوبت آن زبان قلم قاصر عاقبت نصرت و فيروزى شامل حال صاحبقران ستوده ماثر گشته مضمون ( إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ ) بظهور انجاميد و مخالفان منهزم و متفرق شده متعاقب آنحال امرا و لشگريان كه بحايغون رفته بودند در رسيدند و عنان عزيمت بتكاميشى قمر الدين منعطف گردانيدند و در آن صحراى بىانتها از كشته‌ها پشته‌ها ساخته ايل‌والوس را از وى بازستاندند و بجانب اوزكند فرستادند و قمر الدين و ساربوغا و عادلشاه در سيكيز بغاج بار ديگر بهم پيوسته خواستند كه باز جمعيتى سازند كه ناگاه امير تيمور گوركان بسر وقت ايشان رسيد و همه را پريشان گردانيد و اوچ قرابها در در عقب قمر الدين تاخته از پى او بازنگشت تا هردو تنها ماندند و قمر الدين عطف عنانى كرده تيرى بر اسب اوچ‌قرا زد كه از پاى درافتاد و اوچ‌قرا سپر در سر كشيده و شمشير در دست گرفته روى بوى نهاد قمر الدين او را بدانسان ديده گفت وظيفه مردانگى همين است كه بجاى آوردى از همچون منى به اين قدر راضى باش و بازگرد و گرنه در ضرب شست من نگاه كن و تيرى انداخت كه يكوجب در سنك نشست و اوچ قرا آفرين نموده پياده بازگرديد و اين سرگذشت را بعرض رسانيد و درين يورش اميرزاده عمر شيخ و ختاى بهادر بكاشغر رفته آنخطه را از خضر خواجه اوغلان و خدايداد مغول بستاندند و متوطنان كاشغر را باندكان رساندند و چون حضرت صاحبقران عنان بارهء جهان نورد بمستقر سرير سلطنة و استقلال منعطف گردانيد جهة اصابت عين الكمال انامل زمانهء غدارنيل ملال بر چهرهء احوال خدام آستان عزت و جلال كشيد تفصيل اين اجمال آنكه صاحبقران ظفر مآل در وقت نهضت بجانب مغولستان اميرزاده جهانگير را در سمرقند بنيابت خويش بازداشته بود و در غيبت موكب همايون